تخران
تخران
تخران
داستان کوتاهي از مجيد استيري
مرد نيم ساعت پيش به خانه آمده و گفته بود: « حوصله نداشتم، کلاس عصر رو تعطيل کردم.» خستگي اش را با يک استکان چاي درکرده بود و حالا روي کاناپه لميده بود و داشت به يک برنامه مستند راجع به آب انبارهاي روستاهاي ايران نگاه مي کرد. زن هم بعد از آنکه همراه با شوهرش چاي نوشيده بود و کمي حرف زده بود، به اتاق خودش برگشته و سرگرم کار ترجمه اش شده بود. خلاصه اوضاع آن قدر آرام بود که من بعيد مي دانستم واقعاً اتفاق خاصي در آن خانه بيفتد که ارزش داستان شدن داشته باشد. مي خواستم زمان را به جلو ببرم که مادر از اتاقش بيرون آمد و گفت: چرا پس سمانه نيومد؟»
پدر گفت:« الان پيداش مي شه.»
مادر به طرف تلفن رفت و شماره گرفت. ابروهايش درهم رفت و دکمه تکرار شماره گيري را فشار داد. يک بار، دوبار، سه بار، از مبل کنار ميز تلفن برخاست و گفت:« گوشيشو جواب نميده. يعني چي شده؟»
مرد برگشت و گفت: حتماً باز روي سکوته، حواسش نيست. نگران نباش. مگه چقدر دير کرده؟» زن گفت:« يک ساعت هم بيشتره. باشگاهش ساعت 4 تموم مي شده.الان ساعت پنج و ربعه.»
«شايد باز با دوستانش رفته پيتزا بخوره.» مرد اين را گفت و خميازه اي کشيد. زن با خودش زمزمه کرد:« ولي آخه چرا گوشيشو جواب نمي ده؟» و يک بار ديگر دکمه تکرار شماره گيري را فشرد.
حس کردم اين همان حادثه اي است که انتظارش را مي کشيدم. روي مبلي کنار زن نشستم و ديدم که چطور پوست لبش را مي جود. چيزي را چند بار زير لب زمزمه کرد و به طرف پنجره رفت. پرده را کنار زده و به انتهاي کوچه نگاه کرد. بعد گوشي همراهش را از کنار تلفن برداشت و تماس گرفت. من صداي الوي نازک را از آن طرف خط شنيدم. مادر گفت: « سلام ليلا جان- حالت خوبه- فدات بشم- سمانه با توئه...»؟
«نه. نيومده... باشگاه که تموم...»
«آهان... با همديگه بوديد... آخه گوشيشو جواب نمي ده... آره... نمي دونم ... نگران شدم.. پس تا جلوي مترو باهاش بودي... خب... شايد... آره... مرسي عزيزم... قربونت... سلام برسون... خدافظ.»
زن گوشي را گذاشت و به شوهرش گفت: «دوستش مي گه با هم از باشگاه اومدن...»
صداي زنگ شنيده شد و زن و مرد هر دو به طرف در بازکن سر برگرداندند. اما تصوير کسي در آن قاب کوچک ديده نمي شد. مادر بلند شد و گوشي را برداشت و گفت:« کيه؟» و بعد دکمه باز شدن در را فشار داد. پدر گفت:« کي بود؟»
مادر گفت:« سمانه بود.»
پدر:« چرا پس قايم شده بود؟»
مادر گفت: « نمي دونم. انگار گريه کرده بود» و به طرف در خانه رفت. در را باز کرد و همان جا منتظر ايستاد. من پشت سر مادر ايستادم و از بالاي شانه اش ديدم که آسانسور باز شد و دختر نوجوان و لاغر اندامي با چشم هاي سرخ و ورم کرده بيرون آمد. کوله پشتي نسبتاً بزرگي روي دوشش بود و کفش هاي کتاني به پا داشت. همان جا درنگي کرد و به مادرش زل زد. مادر گفت:«چي شده عزيزم؟!»
اما دختر سريع کفش هاي کتاني اش را درآورد و از کنار مادر وارد خانه شد. کوله پشتي اش را به کناري پرتاب کرد و به اتاق صورتي رنگ دويد. محکم در را بست و من و پدر و مادر صداي دوبار چرخيدن کليد در اتاق او را شنيديم. بعد صداي انفجار بغض او به گوش مي رسيد. با هق هق گريه اي که من واقعاً از دختري با آن قد و قواره انتظار نداشتم.
پدر همان جا جلوي کاناپه ايستاده بود و مبهوت به مادر نگاه مي کرد.
پرسيد:«چادرش سرش نبود؟»
مادر گفت:«نه» و سريع به اتاق دختر رفت و چند بار در زد:« سمانه جان، مامان چي شده عزيزم؟ سمانه، سمانه درو باز کن مامان.»
اما صداي گريه شديدتر شد و بعد طوري مبهم شد که فهميدم حتماً دختر سرش را توي بالشش فرو برده. قضيه برايم جالب بود اما واقعاً فکر نمي کردم قرار است داستان حول يک دختر دبيرستاني شکل بگيرد و بيشتر انتظار داشتم داستاني درباره مرد يا زن باشد؛ آن هم چيزي که اين طور اين دختر را آزرده کرده بود. ترس برم داشت. يعني چه اتفاقي افتاده بود؟!
پدر به طرف مادر آمد . گفت:« يه دقيقه صبر کن آروم شه.»
مارد گفت: « يعني چي شده؟ تا حالا اين طوري نکرده بود.»
پدر گفت: « آروم باش، خودش مي آد بيرون مي گه.»
مادر کوله پشتي دختر را ديد که وسط پذيرايي افتاده بود. رفت و زيپش را باز کرد و چادر سياهي را بيرون کشيد. چادر در ميان دو دستش تا جايي که مي توانست گشود. ناگهان در کنار پايين چادر يک پارگي بزرگ به اندازه لاستيک يک ماشين پديدار شد. يک جور پارگي عجيب با حاشيه دندانه دندانه ريز. انگار يک کروکوديل با رديف دندان هاي تيز و کوچکش آن را گاز گرفته باشد و با يک فشار ناگهاني قسمتي از آن را کنده باشد. مادر جيغ کوتاهي کشيد، دست هايش بي رمق شد و چادر را پايين آورد. بعد طوري به پشت دست خودش زد که جاي چهار انگشتش روي دستش باقي ماند. پدر گفت:«اِاِاِ... اين چرا اينجوري شده؟»
مادر گفت:« يا امام رضا، چه کارش کردن؟» و به طرف اتاق دختر رفت و چند بار محکم به در کوبيد و داد زد:« سمانه، تو رو خدا درو باز کن ببينم چي شده؟ تورو خدا مامان. مردم از ترس.» اما تنها صداي گريه خفه سمانه به گوش مي رسيد.
حسابي جاخورده بودم و هيچ حدسي نمي توانستم بزنم. پدر يک بار ديگر چادر را از روي زمين برداشت و باز کرد. قسمتي از حاشيه پارگي کاملاً ريش ريش شده و قسمتي از آن آويزان بود. پدر باز گفت:«اِاِاِ... يعني چي؟!» و قسمت هاي ديگر چادر را وارسي کرد. اما فقط همان يک پارگي وجود داشت. چيزهايي به ذهنم رسيد که از فکر کردن به شان وحشت کردم.
مادر چند بار ديگر به در کوبيد اما فقط همان صداي مبهم گريه از داخل اتاق به گوش مي رسيد. بعد پشت در اتاق نشست و آرام شروع کرد به گريه کردن. پدر رفت و زير بغل مادر را گرفت و او را روي کاناپه نشاند. بعد خودش چند بار در زد و بلند و با طمأنينه گفت:« سمانه جان، بابايي چي شده مگه؟ بيا درو باز کن عزيزم. ببين چقدر داري ما رو مي ترسوني.»
بعيد مي دانستم سمانه اصلاً صداي پدرش را بشنود. پدر برگشت و روي کاناپه نشست و به مادر گفت: « بذار آروم شه. خودش مي آد بيرون.»
مادر دوباره سراغ چادر مشکي رفت و با چشم هاي خيس پارگي آن را نگاه کرد و بعد دوباره روي کاناپه نشست و آرام شروع کرد گريه کردن.
خب من ديگه نمي توانستم بيش از اين صبر کنم. زمان را نگه داشتم و بعد آن را به عقب برگرداندم.
اشک ها از روي گونه مادر به چشمان سرخش برگشتند. پدر از روي کاناپه برخاست و عقب و عقب به سمت در اتاق سمانه رفت و چيزي گفت و بعد همان طور عقب عقب به سمت کاناپه برگشت و زير بغل مادر را گرفت و باز هم عقب عقب به سمت در برگشتند. صداي گريه از گوشه و کنار خانه جمع مي شد و به سمت در بسته برمي گشت و خلاصه همه چيز آن قدر برگشت تا اينکه در اتاق صورتي باز شد و سمانه با گام هاي بلند برعکس بيرون پريد. کوله پشتي اش از روي زمين بلند شد و چسبيد به دستش و چند قدم عقب تر از کنار مادر گذشت و پايش را از خانه بيرون گذاشت. پاهايش با چالاکي در کفش هاي کتاني فرو رفتند. من همان لحظه از خانه بيرون رفتم و وقتي سمانه داشت عقب عقب وارد آسانسور مي شد، با او وارد آسانسور شدم.
همان طور که آسانسور پايين مي رفت، او در آينه به چشم هاي سرخ و پف کرده خودش نگاه مي کرد و لب پايينش را گاز مي گرفت. رسيديم به طبقه همکف و از آپارتمان بيرون رفتيم. در کوچه سرش پايين بود و چنان با سرعت به عقب گام برمي داشت که من از او جا ماندم. يک دستمال کاغذي از جوي آب بيرون پريد و چسبيد به دستش و رفت به سمت بيني اش. فرياد بلند کودکانه اي به دهان يکي از بچه هاي درون کوچه برگشت و آن بچه با شادي به عقب پريد. يک توپ پلاستيکي به سرعت از ميان دو آجر گذشت و به پاي او چسبيد.
سمانه سر خيابان سوار يک تاکسي شد که مسافر ديگري نداشت، البته اگر خودم را حساب نکنم. ماشين ها در خيابان ها دنده عقب حرکت مي کردند و اين ماشين سريع تر از همه حرکت مي کرد. صدايي شنيدم که داشت به سمت کوله پشتي سمانه برمي گشت. اما سمانه اصلاً حرکتي براي جواب دادن موبايلش انجام نداد. من بيرون را نگاه مي کردم؛ پرنده هايي که مخالف جهت هميشگي پرواز مي کردند. راننده همان طور عقب عقب رفت تا به چهار راهي رسيد و به همراه تعدادي ماشين ديگر پشت چراغ قرمز توقف کرد. برايم جالب بود که به عقب برويم و يا به جلو. بايد منتظر سبز شدن چراغ بايستيم. در آن فرصت که تايمر داشت شماره ها را افزايش مي داد پيرمردي را ديدم که در تاکسي کنار ما چرت مي زد. اگر مي دانست زمان دارد به کدام طرف حرکت مي کند از آن تاکسي پياده مي شد و يقه من را مي چسبيد و التماس مي کرد اين داستان را همين طور ادامه بدهم. عدد تايمر به پنجاه رسيد و چراغ زرد شد و سپس سبز شد. ماشين ها عقب عقب رفتندو من سرم را برگردانده بودم و از شيشه عقب خيابان را نگاه مي کردم و نمي دانستم کي مي رسيم.
چند تا خيابان ديگر را با سرعت رد کرديم و بالاخره جلوي يک ايستگاه مترو توقف کرديم. سمانه به نفس نفس افتاد. هيجان زده چيزي را به راننده گفت و بعد در را باز کرد و پياده شد. آنجا يک دستمال کاغذي ديگر از جوي پهن آب بيرون پريد و به دست او و بعد به چشمش چسبيد. با گام هاي بلند عقب عقب به طرف ورودي ايستگاه مترو دوديد و بين جمعيتي که پله ها را برعکس پايين مي رفتند وارد شد. سرش را پايين انداخته بود و به هيچ کس نگاه نمي کرد. وقتي انبوه آدم ها با گام هايي به عقب از گيت رد مي شدند، مامور مترو به چشم هاي سرخ او نگاه کرد. سمانه همان طور برعکس رفت و اندکي بعد از توقف يک قطار و باز شدن درهاي آن با عجله سوار آخرين کوپه شد. من هم با او سوار شدم و ديدم که زن ها چطور نگاهش مي کنند اما او دستمال کاغذي خيسش را در مشت مي فشرد و سعي مي کرد جلوي اشک هايش را بگيرد.
چند ايستگاه عقب تر سمانه از قطار پياده شد و با گام هاي برعکس و بلند به طرف گوشه ايستگاه رفت و روي آخرين صندلي نشست و کوله پشتي اش را روي پايش گذاشت. من هم خسته از اين ماراتن غير معمول کنارش روي صندلي نشستم و منتظر شدم ببينم چه مي شود. چند قطار عقب عقب آمدند و مسافراني با گام هاي برعکس سوار و پياده شدند اما سمانه از جايش تکان نمي خورد. سرش را پايين انداخته بود و شديدتر از پيش گريه مي کرد سر در نمي آوردم.
شايد يک ساعت تمام همين طور گذشت. به هر کسي که آنجا بود، دقيق مي شدم اما به هيچ کس نمي خورد بخواهد بلايي سر سمانه بياورد. دوست داشتم زيپ کوله پشتي اش را باز کنم و يک بار ديگر پارگي چادرش را ببينم. با خودم فکر کردم شايد کار يکي از هم باشگاهي هايش است. اما نمي دانستم کي مي خواهد از جايش بلند شود و برگردد باشگاه.
دو تا پسر با موهاي سيخ سيخ عقب عقب به او نزديک شدند. از جايم پريدم و گفتم حتماً کار خودشان است. همين طور به او نزديک و نزديک تر شدند و بي آنکه چيزي بگويند به او نگاه کردند و دور زدند و به آن سر ايستگاه رفتند. اما حالا که دور شده بودند، سمانه داشت با چشم هاي سرخ ترس خورده نگاهشان مي کرد.
کاملاً گيج شده بودم. نفس هايش تند و تندتر شد و يکهو گريه اش قطع شد و صورتش پر از وحشت شدو من خوب اطراف را مي پاييدم. يک قطار ديگر برگشت و در ايستگاه توقف کرد. آدم ها عقب عقب پياده و سوار شدند. يک پيرزن با قدم هايي سنگين و برعکس تا نزديک سمانه آمد و روي صندلي کنار او نشست. نگاه پيرزن بر او دلسوزي بود. چيزهايي به سمانه مي گفت ولي انگار او چيزي نمي شنيد. پيرزن بلند شد و رفت و آن طرف تر ايستاد.
کم کم احساس کردم بعضي آدم ها دارند به سمانه نگاه مي کنند. يک مرد سمانه را با اشاره به مرد ديگر نشان داد. چند زن از صندلي هاي کنارش سرشان را خم کردند و به او نگاه کردند. سه چهار تا پسر خنديدند و او را نگاه کردند. هرچه مي گذشت، آدم هاي بيشتري به او نگاه مي کردند. چهره سمانه مثل چهره کسي بود که فاجعه اي را با چشم خودش ديده باشد ديگر قابل تحمل نبود. صداي خنده هايي به گوش مي رسيد نگاه ها هر لحظه بيشتر به او دوخته مي شد و بعضي ها مي خنديدند. انگار سياهچاله اي در گذشته داشت سمانه را مي مکيد.
نفس هاي سمانه به شماره افتاد و ناگهان زيپ کوله پشتي اش را باز کرد و چادرش را بيرون کشيد. و از روي صندلي برخاست و با گام هاي بلند به عقب دويد. من که غافلگير شده بودم، چند قدم از او عقب ماندم. مردم با نگاهشان او را دنبال مي کردند. دويد تا پاي آن پله برقي خاموش.
صداي خنده هايي که در محوطه پيچيده بود، به دهان ها بازگشت. بعد صداي بلند آژير از سراسر محيط جمع شد و در پله برقي فرو رفت. چراغ چشمک زن کنار پله برقي مدام روشن و خاموش مي شد. سمانه مبهوت به مردم نگاه کرد. چادر که در دست هايش مچاله شده يود، باز شد. گوشه پاره آن به طرف پله برقي فرو رفت. سمانه داشت چادرش را مي کشيد. صداي جيغ او به دهانش بازگشت. پله برقي راه افتاد. مردي روي زمين نشست و فحشي که فرياد زده بود به دهان خودش بازگشت، بعد با يک پا روي زمين کشيده شد و پاي ديگرش به چادر سمانه گره خورد. برگشت و سرپا، دو پله بالاتر از سمانه ايستاد. يکي دو پله ديگر از زير زمين زاييده شد و چادر سمانه صحيح و سالم از زير دندانه هاي پله برقي بيرون آمد. او روي پله فلزي ايستاده بود و بالا مي رفت. صورتش مثل صورتي که در يک عکس باشد ثابت بود. انگار آن روبه رو داشت چيز مهمي را مي ديد.
من زمان را نگه داشتم. يک نفس عميق کشيدم و بيرون دادم. به سمانه نگاه کردم. اگر مي توانستم از پله ها بالا مي رفتم، دستم را جلوي صورتش تکان مي دادم و مي گفتم: « حواست کجاس؟»
برگشتم و تمام آدم هاي اطرافم را نگاه کردم. مي خواستم حدس بزنم خنده ها به کدام دهان ها بازگشته اند. با تمام وجودم مي خواستم حدس بزنم خنده ها به کدام دهان ها بازگشته اند، اما خب.
از ايستگاه مترو زدم بيرون و زمان را به حال طبيعي برگرداندم. نمي دانستم کجاي تهران هستم. همين طور بي هدف در پياده رو قدم مي زدم. با خودم فکر کردم آخر داستانم بنويسم سمانه تا آخر عمرش پايش را توي مترو نگذاشت. بعد گفتم نه، مي نويسم تا يک ماه سوار مترو نشد ولي بعد از آن به بعضي چهره ها خيلي دقيق مي شد.
تا به خانه برسم و پاي کامپيوترم بنشينم و نوشتن اين داستان را شروع کنم، مدام از خودم مي پرسيدم: «چه فايده؟ پس يه نويسنده به چه دردي مي خورد؟»
منبع: نشريه همشهري قرآن (آيه) شماره2
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}